![]() |
![]() |
|
| و خدا بود و دگر هیچ نبود ... |
|
...شب از جنگل شعله ها میگذشت،
حریق خزان بود و تارج باد. من آهسته،در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت، گفتم: -مسوز این چنین گرم درخود،مسوز! مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تورا می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ!
مشیری عزیز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/09ساعت 3:11 توسط مارال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
جاده خاکی مست و خراب شعر من باش تا گم نشوم این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند دل سوختگان ليتيوم وبلاگهای به روز شده |
|
RSS
|