![]() |
![]() |
|
| و خدا بود و دگر هیچ نبود ... |
|
حرفهایی هست برای "گفتن" که اگر گوشی نبود نمی گوییم . و حرفهایی هست برای "نگفتن"! حرفهایی که هرگز سر به"ابتذال گفتن"فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند . وسرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد...
دکترشریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/29ساعت 0:20 توسط مارال |
|
|
شعریست در دلم شعریست که دوست دارم ونتوانمش سرود می خواهمش سرودونمی خواهمش سرود شعری که چون نگاه،نگنجد به قالبی شعری که چون سکوت،فرومانده بر لبی شعری که شوق زندگی و بیم مردن است شعری که نعره است ونهیب است و شیون است شعری که چون غرور،بلند است وسرکش است شعری که آتش است شعریست در دلم شعری که دوست دارم ونتوانمش سرود شعری از آنچه هست... شعری از آنچه بود...
نادرپور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/10ساعت 2:11 توسط مارال |
|
|
...شب از جنگل شعله ها میگذشت،
حریق خزان بود و تارج باد. من آهسته،در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت، گفتم: -مسوز این چنین گرم درخود،مسوز! مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تورا می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ!
مشیری عزیز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/09ساعت 3:11 توسط مارال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
جاده خاکی مست و خراب شعر من باش تا گم نشوم این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند دل سوختگان ليتيوم وبلاگهای به روز شده |
|
RSS
|