![]() |
![]() |
|
| و خدا بود و دگر هیچ نبود ... |
|
من آن لحظه که چشم تو به من می نگرد، برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد، رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز، نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر، اهتزاز ابدیت را می بینم.
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست، اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست...
(واسه اونیکه که نمی دونه چقدر دوستش دارم...)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 10:46 توسط مارال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
جاده خاکی مست و خراب شعر من باش تا گم نشوم این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند دل سوختگان ليتيوم وبلاگهای به روز شده |
|
RSS
|