تبليغاتX
مبهم دور
و خدا بود و دگر هیچ نبود ...
 

 

 

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت!

نه آن چنانکه "کسی می خواست"،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت

آنچنانکه خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

"مرا به خودم واگذاشت"...

 

 

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 21:3  توسط مارال | 
 

 

آه این گونه گر بوزد باد تا پگاه

اینگونه گر ببارد باران

فردا از شکوفه های "به"

در روی شاخه ها خبری هست؟

آری...هست

نه...نیست؟

 

 

مرا چه باک ز بارانی

که گیسوان تو چتری گشوده اند...!

 

 

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 10:36  توسط مارال | 
 

 

...

 

تو وقتی که پیش منستی ،

زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری

زمین ، استوار است و آفاق روشن،

تو وقتی که پیش منستی،

بهار است و خورشید و آیینه و من

 

....

 

تو وقتی که دور از منستی ،

خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است،آری -

تو ، روح بهاری!

 

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 12:3  توسط مارال |