تبليغاتX
مبهم دور
و خدا بود و دگر هیچ نبود ...
چه قدر روح محتاج فرصتهایی است

که در آن هیچ کس نباشد

                                         ( دکتر علی شریعتی )

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 2:6  توسط مارال | 
خدایا !

آتش مقدس شک را

آن چنان در من بیفروز

تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی ،

شسته از هر غبار ، طلوع کند .

خدایا !

به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

خدایا !

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه ی مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن ،

 که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

چگونه زیستن را تو به من بیاموز ،

چگونه مردن را خود خواهم آموخت ! ! !

( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 1:54  توسط مارال | 
هر دم

           به در تو

                       بنده وار

                                     آمدمی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:50  توسط مارال | 

تهی بود و نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی

(سهراب )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 1:6  توسط مارال |