![]() |
![]() |
|
| و خدا بود و دگر هیچ نبود ... |
|
من آن لحظه که چشم تو به من می نگرد، برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد، رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز، نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر، اهتزاز ابدیت را می بینم.
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست، اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست...
(واسه اونیکه که نمی دونه چقدر دوستش دارم...)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 10:46 توسط مارال |
|
|
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت! نه آن چنانکه "کسی می خواست"، که من کسی نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان . او بود که مرا ساخت آنچنانکه خودش خواست . نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م من یک گل بی صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دمید . و بر روی خاک و در زیر آفتاب ، تنها رهایم کرد . "مرا به خودم واگذاشت"...
دکتر شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 21:3 توسط مارال |
|
|
آه این گونه گر بوزد باد تا پگاه اینگونه گر ببارد باران فردا از شکوفه های "به" در روی شاخه ها خبری هست؟ آری...هست نه...نیست؟
مرا چه باک ز بارانی که گیسوان تو چتری گشوده اند...!
نصرت رحمانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 10:36 توسط مارال |
|
|
...
تو وقتی که پیش منستی ، زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری زمین ، استوار است و آفاق روشن، تو وقتی که پیش منستی، بهار است و خورشید و آیینه و من
....
تو وقتی که دور از منستی ، خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من مرا می برد تا دیاری که در آن طلوعی طلایی است،آری - تو ، روح بهاری!
نادر نادرپور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/04ساعت 12:3 توسط مارال |
|
|
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست... آن روز هر چه باشد، روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند...؟! شاید امروز نیز روز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست...!
امین پور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 13:23 توسط مارال |
|
|
نه مهر گفت و نه ماه نه شب نه روز ، که این رهگذر که بود و چه شد! نه هیچ دوست ،که این همسفر چه گفت و چه خواست...! ندید یک تن از این همسفران که این گسسته ، غباری به چنگ باد هواست...!
مثل همه شعرای مشیری قشنگه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/20ساعت 10:3 توسط مارال |
|
|
هزاران دهقان برای باریدن باران دعا کردند ، غافل از آنکه خدا با کودکی بود که چکمه هاش سوراخ بود... ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/20ساعت 9:25 توسط مارال |
|
|
نرم نرمک سکوت بر می گشت رفته ها آه بر نمی گشتند...! (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/06ساعت 14:49 توسط مارال |
|
|
یه روزی یه جایی یه جوری یه کسی یه چیزی ... صبر داشته باش! صبر داشته باش!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/05ساعت 15:30 توسط مارال |
|
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام میان دشت شب خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته است!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/05ساعت 15:27 توسط مارال |
|
|
می خواهم با او تنها باشم هیچ کس را نمی خواهم هیچکس را می خواهم می خواهم با او تنها باشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/17ساعت 14:46 توسط مارال |
|
|
چیزی مرا به گریه انداخت و آن ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/12ساعت 16:4 توسط مارال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 2:9 توسط مارال |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 2:2 توسط مارال |
|
|
راه برای تو پنجره برای تو چشمانم از پشت پنجره به راه تو...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/19ساعت 2:33 توسط مارال |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/19ساعت 0:34 توسط مارال |
|
|
در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد ، و یکی ازآنها گم شود ، که آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پی آن گمشده نرود تا آن را بیابد؟ انجیل لوقا،باب ۱۵،آیه ۴
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/08ساعت 10:50 توسط مارال |
|
|
آنکس که فهمید مرد،هر کس که نفهمید برد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/16ساعت 17:5 توسط مارال |
|
|
...از نوای تو بود زمزمه ی زیر و بمم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 11:57 توسط مارال |
|
|
یک مبلغ مذهبی اسپانیایی به جزیره ای رفت و به سه کاهن آزتک بر خورد . کشیش پرسید: چگونه دعا می کنید ؟ یکی از آتک ها پاسخ داد : ما فقط یک دعا داریم . می گوییم : خدایا ، تو سه هستی و ما هم سه تا . بر ما رحم کن . مبلغ مذهبی گفت : دعای قشنگی است . اما دقیقا همان دعایی نیست که مقبول خدا بیفتد . دعای بهتری به شما یاد می دهم . کشیش یک دعای کاتولیک به آن ها آموخت ، و سپس راه خود را در پی گرفت تا به تبلیغ انجیل بپردازد . سال ها بعد ، سوار بر کشتی ای که او را به اسپانیا باز می گرداند ، ناچار از کنار همان جزیره گذشتند . از روی عرشه آن سه کاهن را دید و برای شان دست تکان داد . در همان لحظه ، هر سه شروع کردند به راه رفتن بر آب و به طرف او آمدند . همچنان که به گشتی نزدیک می دند ، یکی از آنها فریاد زد : پدر ! پدر ! آن دعایی را که مقبول خدا می افتد دوباره به ما یاد بده ، چون فراموشش کرده ایم ! .مبلغ مذهبی که معجزه را دیده بود گفت : مهم نیست و از خدا بخشش خواست که پیش تر نفهمیده است خداوند به تمام زبانها سخن می گوید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/02ساعت 0:25 توسط مارال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 1:6 توسط مارال |
|
|
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای میماند عطر سکر آور گل یاس است (فروغ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 1:1 توسط مارال |
|
|
به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/15ساعت 12:0 توسط مارال |
|
|
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهر یاری بر قرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/01/10ساعت 19:6 توسط مارال |
|
|
چه قدر روح محتاج فرصتهایی است
که در آن هیچ کس نباشد ( دکتر علی شریعتی )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/12/20ساعت 2:6 توسط مارال |
|
|
خدایا !
آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد. و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند . خدایا ! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! خدایا ! به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه ی مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن ، که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ، اما آن چنان که تو دوست داری . چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت ! ! ! ( دکتر علی شریعتی )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/12/20ساعت 1:54 توسط مارال |
|
|
هر دم
به در تو بنده وار آمدمی ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:50 توسط مارال |
|
|
تهی بود و نسیمی سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای لب بود و نیایشی من بود و تویی نماز و محرابی (سهراب )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/12/17ساعت 1:6 توسط مارال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
جاده خاکی مست و خراب شعر من باش تا گم نشوم این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند دل سوختگان ليتيوم وبلاگهای به روز شده |
|
RSS
|